داستان و لطائف قرآنی نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط خانم متین   
14 آبان 1387 ساعت 12:43

باسمه تعالی


داستان باغ سوخته

 

در سرزمين يمن درحدود4 فرسخی شهر سنها روستايي به نام سروان وجود داشت در اين روستا باغی بزرگ با ميوهای گوناگون وجود داشت. صاحب باغ مردی خداپرست بود هرسال هنگامی که محصولِ باغ می رسيد به اندازه نياز خود می گرفت وبقيه را به نيازمندان وفقراء می داد. در روزی از روزها که مرد دربستر بيماری افتاد به فرزندان خود وصيت کرد که هميشه سهم مستمندان را بدهد وبعد مرد درگذشت. وباغ بدست فرززندانش افتاد آنها خيلی زود وصيت پدر را فراموش کردند وهنگامی که فصل چيدن ميوها فرا رسيد آنها چيزی به نيازمندان ندادند. خداوند بر فرزندان دنيا طلب غضب کرد و صاعقه ای فرستاد وباغ کاملاً سوخت ودرختی از آن باغ باقی نماند. و صبح روز بعد  فرزندان که برای چيدن ميوها به باغ آمدند باغ را کاملاً سوخته ديدند گفتند: ما راه را گم کرده ايم يکی از برادران که ازهمه عاقل تر بود گفت: مگر نگفتم خدا راحمد وتسبيع کنيد. وبعد از آن همه برادران توبه کردند وخداوند توبه آنها را پذيرفت ودوباره به آنها باغ خرمی داد.

 
< بعد   قبل >

حدیث روز

آمار بازدید